اين نوشته را به رنگ سرخ می نويسم
شک نکنيد اين رنگ ؛ رنگ خون نيست . رنگ عشق است
ای قوم به حج رفته کجاييد کجاييد
معشوق همينجاست بياييد بياييد
هيچ گاه يادم نميره جمله ای رو که می گفت : آدم وقتی می تونه
برای عشق بميره که قبل از اون دنيا جلوی چشماش مرده باشه
وصيت نامه ها باقی مونده
موقعی که لازم شد اين جوونا برن از اين حدود ؛ چه معنوی
چه مادی ؛ از حدود ايمانيشون از حدود کشورشون حمايت کنند
همه ی مادرها اشکاشون رو پشت چادر مشکی ها و پشت چادر
نمازاشون پنهون کردند . پدر ها بغض مردونشون رو پشت ستونی
که تکيه داده بودند قايم کردند .
نگذاشتن کسی بفهمه که قلب مادر دست بچشه وقتی می دوه ميره جبهه
نگذاشتن کسی بفهمه که وقتی بچشون از جبهه مياد باسه ی دو روز
تا نفسی تازه کنه باسه ی شب عملیات
چقدر تن اون پدر و مادر ميلرزه . وقتی هم که بچه هاشون ديگه
بر نگشتند خم به ابرو نياوردند . گفتند امانت بود پيش ما
امانت رو بايد به صاحبش برگردوند . بگذاريد تو اين اوج
موفقيت و شادی و مستيمون از موفقيت بر و بچه هامون ؛ يه يادی از
اونايی بکنيم که رفتند تا توفيق ايرون و ايرونی تو تمام ولايات
و سرزمين ها چيز جاودانی باشه پايايی و پايندگی امروز ما
باسه اشکه همون مادر پشت چادر نمازشه .
آره . باسه همونه .
بابا چقدر نشونی لازمه تا ما بفهميم که اونا تو زمينی قدم ميزدند
که جای پای ماها نيست . اونايی که هر جور که دوست داشتند
شهيد بشند؛ شدند . از پهلو از حنجره دست بريده فرق شکافته
آخ اگه آدم به اينها حسودی نکنه پس به کی حسودی کنه .
این قضیه رو یک نفر برای من تعریف کرد که قبول کردنش
خیلی برام سخت بود . اما حقیقت داره .
بعد از اينکه تمام اسيرها آزاد شدند ؛ قرار شد شهيد هايی رو
که هنوز توی خاک عراق بودند نبش قبر کنند و به خاک کشورشون
برگردونند . وقتی که اين شهدا رو عراقی ها از خاک بيرون
آوردند ؛ ديدند که جنازه ها هنوز سالمند . براشون خیلی سخت بود .
به همین دلیل جنازه ها رو جلوی آفتاب تا يک هفته
خوابوندند . اما به حکم خدا هيچ تغييری نکرد . به اسيد و آهک
متوسل شدند . باز هم به حکم خدا .... جالبتر اینکه
اين شهدا وارد خاک کشور شدند . وقتی اين شهدا رو می خواستند
بشورند و غسل دهند ؛ زخم هايی که رو پوست اين شهدا بود
با برخورد دست به آنها خون بيرون ميزد . انگار همين الان
شهيد شدند .
اين ها تعريف و تمجيد نيست . اون ها که بی تعريف من و تو
سفارش شده هستند . اين ها نه صحبت اونا ؛ بلکه درد من و تو
هستش . دردی که آدم دوست داره فرياد بزنه واززمين و زمان
بپرسه که آخه پس من چی ؟ جای من کجاست ؟ چرا نوبت به
من نرسيد ؟ يعنی ما لياقتش رو نداشتيم ؟
اينه که ميگن آدم بايد با حکم دل به اينجور آدمها حسودی کنه .
فکر کنم حالا مفهوم شعری که نوشتم رو بهتر بفهميد .
به ياد کسانی که خدا رو طواف کردند تو شلمچه و دهلاويه و ...
ای قوم به حج رفته کجاييد کجاييد
معشوق همين جاست بياييد بياييد